تبليغاتX
"ناگهان از خواب بيدار ميشم ... کابوس تلخي ديده ام به نام زندگی "

اشک مورچه
 

 


                     اشک مورچه               

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
 
چشم هاي خيس

 

http://mabulle78.m.a.pic.centerblog.net/r2n7iw73.jpg

 

امشب که پيش من نيستي

 بگذار برايت ترانه اي بخوانم

 از آدمکي برفي

 که در حسرتت آب شد

 و تو چشم هاي خيسش را

 به آستين پيراهنت دوختي...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: شنبه 20 مهر1387 در ساعت: 0:21
      |+|
دوستت دارم

 

 

 

دوستت دارم

به تنهایی

جای هر شعریست...؟  

                                      


نويسنده: * سالین * مورخ: سه شنبه 9 مهر1387 در ساعت: 19:32
      |+|

 

بهتراست

ايستاده بميريم

تا به زانو افتاده
 

 زند‌گي کنيم...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: سه شنبه 9 مهر1387 در ساعت: 18:45
      |+|
"ظاهر...باطن"
 

گاهی اوقات

خیلی چیزها، با همه  بد بودنشان

قابل احترام اند

 

واقعا قابل احترام اند...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 16:0
      |+|
خسته ام
 

چه خسته ام از همه ی این ناقصان

که وجودشان باید بی چون و چرا حادثه ای بزرگ شمرده شود

چه خسته ام از شاعران

از شاعران خسته ام٬

چه کهنه چه نو

اندکی شهوت و اندکی ملال

بهترین تفکرشان جز این نبوده ...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 15:36
      |+|
 

و شما هرگز سزاوار آن نبوده اید که جان خویش را در گودال برف افکنید

زیرا برای این کار چندان که باید داغ نیستید

از این رو از لذتِ سردیِ آن نیز بی خبرید ...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 15:26
      |+|
 

عشقبازی ماه به پایان رسیده است

 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 15:20
      |+|
آخرین زمان


 

گلويم

با طنابي از صبوري

حلق آويز بغض ناگفته هاست

مي خواهم غسل دهم دردهايم را

بپيچم در کفن فراموشي ها

مي خواهم نيايش کنم

تنهايي ام را

زير باران هاي بي صدا ي شبانه

نمي دانم در کدامين فصل پريشاني ام ...؟

ميل به زماني دارم که

آخرين لحظه ي خود را

تن دهم به تمام فاصله ها...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: شنبه 6 مهر1387 در ساعت: 17:26
      |+|
يادم باشد

 

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بربخورد

نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد،‌ خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست....؟

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت

در چشمان حيوان بي‌زباني که به سوي قربانگاه مي ‌رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي‌توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

که از سازش عشق مي‌بارد به اسرار عشق پي ‌برد و زنده شد

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد، يادم باشد...؟


 


نويسنده: * سالین * مورخ: شنبه 6 مهر1387 در ساعت: 0:40
      |+|
هی فلانی

 

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که زندگی را

جز برای او و جز با او نمی خواهی...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 2:46
      |+|
درد دوستی

 

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند...؟

و این خود دردی کشنده است...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 2:45
      |+|
بیزارم از آنان که پاورچین

 از کنار پنجره های نیم بسته میگذرند ...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:15
      |+|
واسه شکستنم اخمت کافیه نیازی به فریاد نیست

واسه اشک ریختنم سکوتت کافیه نیازی به قهر نیست...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:11
      |+|
 

هر آمدنی را رفتنی ست٬ اما

                                        بازگشت چرا...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:10
      |+|

 

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:9
      |+|

تنهایی رو دوست دارم

                             چون تجربه کرده ام ...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:8
      |+|

باد میوزد و میوه نمیداند که وقت افتادن او امروز است...؟


نويسنده: * سالین * مورخ: یکشنبه 31 شهریور1387 در ساعت: 5:6
      |+|
...؟

 

ـ وقتي که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نايابيست به چه کسي بايد گفت: با تو خوشبخت ترين انسانم

ـ زندگي گل سرخي است که گلبرگ هايش خيالي وخارهايش واقعي است

ـ اکنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس گامي به تو نزديک تر ميشوم . اين زندگي من است

 


نويسنده: * سالین * مورخ: پنجشنبه 28 شهریور1387 در ساعت: 17:58
      |+|
در انتظار فرداها

 

به انتظار نشسته ام تا روزي ديگر از روزهاي انتظار بسر رسد و دوباره شب را در

آغوش بگيرم و با آن درد دل کنم.امشب با شب هاي ديگر بسيار فرق ها دارد، امشب

انتظار ، مفهوم ها  دارد  امشب  در  درونم  بلواييست. حتي نمي توانم  تصور کنم؛

آه مگر مي شود فردا خاکستري نباشد...؟ نه. حتي در دورترين نقطه ازخوش بينانه

ترين قسمت فکرهايم نمي توانم به آن فردايي فکر کنم که پاياني جز آن داشته باشد.

فردايي جز تنهايي، غم، فراق، جدايي… فرداهايي در انتظار من نشسته اند که ديگر

حتي در آغوش گرفتن شب هم نمي تواند مرحمي بر زخم هاي کهنه ام باشد. دلم

به حال شب مي سوزد و آن مونسان شبانه ام، مگر چه گناهي کرده اند که مي

بايست مونس و همدم شب هاي من باشند. بيچاره آن شمع که به پاي غم هاي من

مي سوزد و آخ هم نمي گويد و با ديدن چهره ام اشک هاي کوچکش بر گونه هاي پر

مهرش جاري مي شود يا که آن برگ هاي گردو که ناله هاي شبانه ام نگذاشته که

حتي در اين زمستان سرد و بي روح نيز شيريني لحظه اي خواب بدون شنيدن هق

هق هاي مرا تجربه کنند. تا کي بالشت بيچاره ام بايد ناخواسته هرشب سيراب شود

و خم به ابروي نياورد. اينها را ملالي نيست، از امشب دلم براي دلم مي سوزد که

بايد روز به روز صبورتر شود زيرا روز به روز بر ميزان درد فراق افسوده تر مي شود و

خاطرات کهنه تر، و من جايي مطمئن تر از آنجا براي تلمبار کردن غصه هايم ندارم. کي

لبريز شود و طغيان کند آه... خداي من… نمي دانم آرزو کنم امشب طولاني تر شود يا

کوتاهتر. اگر از بعد انتظار بنگرم، اميد دارم امشب با چشم برهم زني به پايان رسد.

اما آن هنگام که فکر مي کنم و مي بينم امشب آخرين شبي است که مي توانم به

روياي محال خود فکر کنم و اشک بريزم و در حالي که دستم را بر روي سينه قرار

داده ام، رو به سوي منزل دوست کنم و با خلوص نيت دورا دور ابراز عشق کنم

و بوسه اي را به سوي پيشاني اش روانه کنم. از خدا مي خواهم که يا امشب

را پاياني قرار مدهد و يا عمر مرا کفافگوي ديدن خورشيد کند

 


نويسنده: * سالین * مورخ: چهارشنبه 27 شهریور1387 در ساعت: 0:28
      |+|
تقديم به باد

 

چمدان را بستم, و در مسير نا شناخته زندگي راه افتادم
چمدان را بستم
وجثه کوچک من نمي توانست آن را حرکت دهد
    گوشه اي تکيه کردم    
چمدان را باز کردم و خاطرات تو را
از آن بيرون انداختم و به راه افتادم...! 
چمدان خالي بود, ديگر حتي یک نشانه ي کوچکي از تو
در گوشه چمدان ديده نمي شود و خاطرات تو را تقديم به باد کردم...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: سه شنبه 26 شهریور1387 در ساعت: 1:24
      |+|
همه چيز بوي تو را مي دهد

 

فرصتي اگر دست داد، سري به خودمان بزنيم. اينکه، بخاطر دوست داشتنمان چند بارمنت سردوستانمان گذاشته ايم

دوستي، سر روي شانه کسي گذاشتن نيست. دوستي تکرار دوستت دارم ها نيست. بکارگرفتن واژه هاي سنگين وثقيل براي تقديم عاشقانه هامان نيست. دوستي ،شاعري و ترانه سرايي نيست. عشق، بالا رفتن از ديوارباغ دوستي کسي نيست. عشق، پنجره اي باز، رو به باغي پرازميوه هاي رنگارنگ نيست

عشق درميان خار، بوي گل را حس کردن است. دوستي فهميدن ناگفته هاي کسي است که دوستش مي داري. عشق، باز کردن دريچه اي جديد است، به روي پنجره زندگي مان. فهم خود را که در جوي صداقت دلت صيقل مي دهي، عشق را مي سازي. عشق، تلفن زدن به کسي، يا نوشتن نامه هاي عاشقانه براي کسي نيست. در هواي کسي سکوت کردن است. بي آنکه حتي خاطرش را پريشان بخواهي. دوستي اين نيست که منت دوست داشتنت را سر کسي بگذاري. اين است که نيازاري

نفسهاي عميق نشانه ناگفته هاي بسياراست. ناگفته هايت را شعرنکن که ديگران بخوانند. سکوت کن که همه بشنوند...! بگذار، آنکه دوست ندارد نشنود. تو سکوت مقدست را، رنج ها و دلهره هايت را در دل بريز. تا آنکه را دوست مي داري، در آسايش خود بسربرد. حتي گفتار تو نيز او را نيازارد. اگر نمي تواني عاشق نشو


کسي که دائم، مي خواهد بداند، که کسي دوست داشتن او را مي فهممد يا نه. بهتراست هرگزبا کسي، به دوستي روي يک ميزبراي گفتگو ننشيند. چون ممکن است دوست داشتنش را منتي کند که همچون چکشي ديواره ظريف دوستي ها را ويران کند

براي دوست داشتن نياز به زبان نيست. که مگر کرولالها عاشق نمي شوند. نياز به ديدن هم نيست. مگرنابيناها عاشق نمي شوند. بسيارند نابيناياني که عشق و ترانه هاشان ورد زبان من و توست. براي دوست داشتن، يک چيزنياز است: صداقت. و سينه اي که بتواند بارسنگين عشق را بي چشم داشتي بردوش بکشد. منت سر کسي نگذارد. دم بر نياورد

عشق، لمس کردن گرمي دست کسي نيست. گرمي دادن به دلهايي است که     ازلذت چگونه عاشق بودن محرومند                          

وقتي تصميم مي گيري دوستي ات را به کسي ابراز کني، گام در راه بهشت مي گذاري. و آنگاه که تصميم مي گيري چون طرف مقابلت به خيال خودت دوست داشتنت را نمي فهمد، دائم در گوشش دوست داشتنت را تکرار کني، گام در باغ همسايه گذاشته اي. يا بزودي دستت رو مي شود. يا آنکه، آنچه به اشتباه درکام فرو برده اي از حلقومت بيرون آورد

سهم تو چيزي است که به آن قانع باشي. بيش ازحد خود خواستن، حرکت روي لبه ترديدها و شک هاست. چرا که هر بار چيز بهتري مي خواهي. و ممکن است آنچه امروز خواسته اي فردا دلت را سير کند. و از چشمت بيفتد

چيزي که چشم و دل آدمي را سير مي کند، اين است از خود بودنش نفرت نداشته باشد. از اينکه سقف خانه اش حلبي باشد، يا روي زمين بنشيندو غذا بخورد. يا اينکه سالي يکبار نوشابه خنک بخورد، آن هم وقتي که مهمان مهمي دارند. يا


بزرگترين لذت زندگي، داشتن يک دوست خوب است. کسي که بفهمد، ناگفته هايت را. گفته هايت را. سکوتت را. و همه آنچه هستي

همه چيز بوي تو را مي دهد. سياهي و سپيدي اين سطرها. حتي وقتي سکوت مي کنم... تو خوبي. آنقدر که مجبورم مي کني هر بار سکوتم را بشکنم. مي دانم، تو مرا مي فهمي...؟

دوستت دارم



نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 19:54
      |+|
خدایا با من حرف بزن

 

کودکی نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند, کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید, اما کودک گوش نداد

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد

کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده

و یک زندگی متولد شد, اما کودک نفهمید

کودک با نا امیدی گریست. خدایا با من در ارتباط باش

بگذار بدانم اینجایی. بنابراین خدا پایین آمد و

کودک را لمس کرد

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت

 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 2:3
      |+|
باران

 

از باران که بگويم خيس محبتش مي شوم

باران باران است،

تنها خودش... پاک و زلال و شفاف،

من آنقدر پاک نيستم که از باران بگويم،

دوستش دارم

بارانم، دوستت دارم

تو روح دوباره دميدي در کالبد خشکيده ي بي رمقم،

باران با من بمان

لااقل باران را بهانه کن،

دارد باران مي آيد

با من بمان تا هميشه



نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 1:46
      |+|
خدایا...

 

چيست اين افسانه هستي خدايا چيست
پس چرا آگاهي از اين قصه ما را نيست

کس نمي داند کدامين روز مي آيد
کس نمي داند کدامين روز مي ميرد

صحبت از مهر و محبت چيست
جاي آن در قلب ما خاليست
روزي انسان برده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهي نمي پيمود

کس نمي داند کدامين روز مي آيد
کس نمي داند کدامين روز مي ميرد


 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 1:35
      |+|
توقف مثبت

 

هر از گاهي توقف در ايستگاه بين راه،

فرصت خوبيست براي ديدن مسير طي شده

و نگريستن به راهي که پيش روست.

گاهي براي رسيدن بايد نرفت...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 1:31
      |+|
وقتي چشمها دروغ مي گويند

 

دستهاي گشاده مي خواهم. به وسعت دلهاي تنگ. دستهايي به اندازه وسعت تنهايي يک عاشق. نه گفتار عاشقانه مي خواهم. نه قافيه هاي دلگيرکننده. دستي گشاده مي خواهم. با چشماني که جز راستي نمي کارند. راستي...! آنگاه که چشمها نيز دروغ بگويند، عشق را در کجاي اين زندگي مي توان جست. هميشه مي گويند: تا آخرش با تو هستم، ولي تا کمکي ميخواهي عذر و بهانه مي آورند. تا دستت تنگ مي شود مي روند. و تا دلشان تنگ مي شود برمي گردند.


گفته بودي با من

تا ابد مي ماني

اين ابدهاي تو

يک ثانيه هم بيش نبود


چشمهاي بي اعتمادي را مي بندم. خسته و دلگير از حرفهاي عاشقانه ،گذشته ها را مرور مي کنم. پاي عمل که وسط مي آيد، همه،جا مي زند. صحنه را خالي مي کنند.يا تب دارند. يا بهانه شان اين است که از تو گرفتارترند. دوست خوب کسي است که شريک گرفتاري هايت باشد، نه آنکه يکطرفه در بزم شادي ات مهمان نشين شود، وتا سخن از ياري به ميان مي آيد بانگ رفتن سرکند.


دوستي مي خواهم

  که بماند با من

  گاه شادي يا غم


هرگز دروغ مگو. حتي اگر پاداش بهشت را در ازاي آن کسب کني. جهنم راست، از بهشت دروغ بهتر است. زندگي يعني صداقت داشتن، مهرباني کاشتن. وديگر هيچ. باقي دروغ است و سراب و افسانه. گفتار بيهوده است. کاج نمي کاري که بر سرت خراب کني.مي کاري که سايه ات شود. پناهت باشد.لختي آرام دراستواري اش بياسايي. کسي که زندگي اش را حراج افکار بيهوده مي کند. و آتش به خرمن عمرش مي زند، بسا که جمعي را نيزدر پريشاني افکار خويش بسوزاند. آنکه خود را در بيهودگي ها اسير کرده باشد، ديگران را نيز به بهانه هاي بيهوده به هلاکت مي افکند.


دلم ازغصه و غم پرشده است

يک سبد غنچه خورشيد بيار


سخن از عشق، سخن از مال دنيا نيست. سخن ازمعامله و کسب و در آمد و سود و زيان نيست. سخن از مال خود آدمي است. بذري است که درجان مي کاري تا در مزرعه وسيع زندگي ات برويد. عشق، غزل، نثر، رديف، قافيه، حرفهاي دل انگيز نيست. عمل است. سخن صادقانه است. هرچند وزن نداشته باشد. هرچند قافيه نداشته باشد. هرچند ملاک و معيار نداشته باشد. سخن صادقانه، رنگ و جنس و پوست و قوميت نمي شناسد. انسانيت مي شناسد.


از رنگها نترس

از نيرنگها پرهيز کن


به دروغ مي توان کسي را عاشق خود کرد، اما به دروغ نمي توان عمري با کسي زيست. دروغ آتش است. مرگ است. بوي بد لجن است. نفرت است. ويراني است. ستم است. ستمگري است. نامردي است. دشمني است. دورويي است.


  سگهاي مرده را پاس بدار 

 انسانهاي دروغگو را نه


عاشق که شدي، دروغ نگو. دلت که گرفت، دروغ نگو. دستت که تنگ شد، دروغ نگو. داشتي، دروغ نگو. نداشتي دروغ نگو. خواستي، دروغ نگو. نخواستي، دروغ نگو. عاشق شدي نترس. بگو. بگو. بگو، صادقانه ترين حرفهايت را. بي ريا ترين آرزوهايت را. در قلبت، راستي بکار تا در چشمانت عشق بجوشد. به چشمان من نگاه کن. باراني است...!



نويسنده: * سالین * مورخ: پنجشنبه 21 شهریور1387 در ساعت: 1:40
      |+|
سکوت

 

سکوتت را، سکوتت را نمي فهمم

از اينکه روز اول

گفته بودي دوستت دارم

و حالا بي خبر رفتي

من آري...؟

حس و حالت را نمي فهمم

تو را همچون خدايان مي پرستيدم

و اينکه گفته اي از پا فتادي

روزگارت را نمي فهمم

و روزي، روزگاري

شاد بودي

سر خوش و خندان

و اينک خسته و تنها

دليل گريه هايت را نمي فهمم

و من با آنکه مي دانم

تو هر گز بر نمي گردي

بگويي دوستت دارم

ولي دلخوش به اين هستم که خوشبختي

يکي چون من نصيبت نيست

دريغا گفتنت را، حرفهايت را نمي فهمم

نگفتم تا ابد بايد بماني پيش من، اما...؟

دليل رفتن اين بي صدايت را نمي فهمم

به آتش مي کشي کاشانه انديشه هايم

و اينکه ساکتي

صبرو قرارت را نمي فهمم

تو مستي، عاشقي

ديوانه اي، دائم خرابي...؟

و اينکه باهمه خوبي و با من بد

   دگر حرف حسابت را نمي فهمم...؟

 

 


نويسنده: * سالین * مورخ: پنجشنبه 21 شهریور1387 در ساعت: 1:30
      |+|
چشم ها را بايد شست

 

سهراب: گفتي چشمها را بايد شست...؟

شستم ولي...؟

گفتي جور ديگر بايد ديد...؟

ديدم ولي...؟

گفتي زبر باران بايد رفت

 رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را

 نه نگاه ديگرم را

 هيچکدام را نديد

 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

ديوانه ي باران نديده...؟

 


نويسنده: * سالین * مورخ: چهارشنبه 20 شهریور1387 در ساعت: 1:13
      |+|
T0 LOV3

 

To love someone means to see them as God intended them
To love someone is to look into the face of God

دوست داشتن يک نفر، يعني ديدن او به همان صورتي که خدا خواسته است
دوست داشتن يک نفر يعني نگاه کردن به چهره ي خداوند

 


نويسنده: * سالین * مورخ: چهارشنبه 20 شهریور1387 در ساعت: 0:39
      |+|
فقط يه کم
 
 
Entry for September 08, 2008 

اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.

ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.

شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.

اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.

همه اش آسمون ابريه.انگار آسمون هم ميخواد اشکاشو جمع کنه.

این روزها همه اش ابرـ

همه اش بارون ـ

همه اش اشک ـ

همه اش باد ـ

همه اش بغض ـ

همه اش تنهايی ـ

همه اش تنهايی ـ

کاش فقط يه کم تنها نبودم.

کاش يه کم خسته نبودم.

اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.

 


نويسنده: * سالین * مورخ: چهارشنبه 20 شهریور1387 در ساعت: 0:27
      |+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie

 

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه