چمدان را بستم, و در مسير نا شناخته زندگي راه افتادم چمدان را بستم وجثه کوچک من نمي توانست آن را حرکت دهد گوشه اي تکيه کردم چمدان را باز کردم و خاطرات تو را از آن بيرون انداختم و به راه افتادم...! چمدان خالي بود, ديگر حتي یک نشانه ي کوچکي از تو در گوشه چمدان ديده نمي شود و خاطرات تو را تقديم به باد کردم...؟
فرصتي اگر دست داد، سري به خودمان بزنيم. اينکه، بخاطر دوست داشتنمان چند بارمنت سردوستانمان گذاشته ايم
دوستي، سر روي شانه کسي گذاشتن نيست. دوستي تکرار دوستت دارم ها نيست. بکارگرفتن واژه هاي سنگين وثقيل براي تقديم عاشقانه هامان نيست. دوستي ،شاعري و ترانه سرايي نيست. عشق، بالا رفتن از ديوارباغ دوستي کسي نيست. عشق، پنجره اي باز، رو به باغي پرازميوه هاي رنگارنگ نيست
عشق درميان خار، بوي گل را حس کردن است. دوستي فهميدن ناگفته هاي کسي است که دوستش مي داري. عشق، باز کردن دريچه اي جديد است، به روي پنجره زندگي مان. فهم خود را که در جوي صداقت دلت صيقل مي دهي، عشق را مي سازي. عشق، تلفن زدن به کسي، يا نوشتن نامه هاي عاشقانه براي کسي نيست. در هواي کسي سکوت کردن است. بي آنکه حتي خاطرش را پريشان بخواهي. دوستي اين نيست که منت دوست داشتنت را سر کسي بگذاري. اين است که نيازاري
نفسهاي عميق نشانه ناگفته هاي بسياراست. ناگفته هايت را شعرنکن که ديگران بخوانند. سکوت کن که همه بشنوند...! بگذار، آنکه دوست ندارد نشنود. تو سکوت مقدست را، رنج ها و دلهره هايت را در دل بريز. تا آنکه را دوست مي داري، در آسايش خود بسربرد. حتي گفتار تو نيز او را نيازارد. اگر نمي تواني عاشق نشو
کسي که دائم، مي خواهد بداند، که کسي دوست داشتن او را مي فهممد يا نه. بهتراست هرگزبا کسي، به دوستي روي يک ميزبراي گفتگو ننشيند. چون ممکن است دوست داشتنش را منتي کند که همچون چکشي ديواره ظريف دوستي ها را ويران کند
براي دوست داشتن نياز به زبان نيست. که مگر کرولالها عاشق نمي شوند. نياز به ديدن هم نيست. مگرنابيناها عاشق نمي شوند. بسيارند نابيناياني که عشق و ترانه هاشان ورد زبان من و توست. براي دوست داشتن، يک چيزنياز است: صداقت. و سينه اي که بتواند بارسنگين عشق را بي چشم داشتي بردوش بکشد. منت سر کسي نگذارد. دم بر نياورد
عشق، لمس کردن گرمي دست کسي نيست. گرمي دادن به دلهايي است که ازلذت چگونه عاشق بودن محرومند
وقتي تصميم مي گيري دوستي ات را به کسي ابراز کني، گام در راه بهشت مي گذاري. و آنگاه که تصميم مي گيري چون طرف مقابلت به خيال خودت دوست داشتنت را نمي فهمد، دائم در گوشش دوست داشتنت را تکرار کني، گام در باغ همسايه گذاشته اي. يا بزودي دستت رو مي شود. يا آنکه، آنچه به اشتباه درکام فرو برده اي از حلقومت بيرون آورد
سهم تو چيزي است که به آن قانع باشي. بيش ازحد خود خواستن، حرکت روي لبه ترديدها و شک هاست. چرا که هر بار چيز بهتري مي خواهي. و ممکن است آنچه امروز خواسته اي فردا دلت را سير کند. و از چشمت بيفتد
چيزي که چشم و دل آدمي را سير مي کند، اين است از خود بودنش نفرت نداشته باشد. از اينکه سقف خانه اش حلبي باشد، يا روي زمين بنشيندو غذا بخورد. يا اينکه سالي يکبار نوشابه خنک بخورد، آن هم وقتي که مهمان مهمي دارند. يا
بزرگترين لذت زندگي، داشتن يک دوست خوب است. کسي که بفهمد، ناگفته هايت را. گفته هايت را. سکوتت را. و همه آنچه هستي
همه چيز بوي تو را مي دهد. سياهي و سپيدي اين سطرها. حتي وقتي سکوت مي کنم... تو خوبي. آنقدر که مجبورم مي کني هر بار سکوتم را بشکنم. مي دانم، تو مرا مي فهمي...؟
دستهاي گشاده مي خواهم. به وسعت دلهاي تنگ. دستهايي به اندازه وسعت تنهايي يک عاشق. نه گفتار عاشقانه مي خواهم. نه قافيه هاي دلگيرکننده. دستي گشاده مي خواهم. با چشماني که جز راستي نمي کارند. راستي...! آنگاه که چشمها نيز دروغ بگويند، عشق را در کجاي اين زندگي مي توان جست. هميشه مي گويند: تا آخرش با تو هستم، ولي تا کمکي ميخواهي عذر و بهانه مي آورند. تا دستت تنگ مي شود مي روند. و تا دلشان تنگ مي شود برمي گردند.
گفته بودي با من
تا ابد مي ماني
اين ابدهاي تو
يک ثانيه هم بيش نبود
چشمهاي بي اعتمادي را مي بندم. خسته و دلگير از حرفهاي عاشقانه ،گذشته ها را مرور مي کنم. پاي عمل که وسط مي آيد، همه،جا مي زند. صحنه را خالي مي کنند.يا تب دارند. يا بهانه شان اين است که از تو گرفتارترند. دوست خوب کسي است که شريک گرفتاري هايت باشد، نه آنکه يکطرفه در بزم شادي ات مهمان نشين شود، وتا سخن از ياري به ميان مي آيد بانگ رفتن سرکند.
دوستي مي خواهم
که بماند با من
گاه شادي يا غم
هرگز دروغ مگو. حتي اگر پاداش بهشت را در ازاي آن کسب کني. جهنم راست، از بهشت دروغ بهتر است. زندگي يعني صداقت داشتن، مهرباني کاشتن. وديگر هيچ. باقي دروغ است و سراب و افسانه. گفتار بيهوده است. کاج نمي کاري که بر سرت خراب کني.مي کاري که سايه ات شود. پناهت باشد.لختي آرام دراستواري اش بياسايي. کسي که زندگي اش را حراج افکار بيهوده مي کند. و آتش به خرمن عمرش مي زند، بسا که جمعي را نيزدر پريشاني افکار خويش بسوزاند. آنکه خود را در بيهودگي ها اسير کرده باشد، ديگران را نيز به بهانه هاي بيهوده به هلاکت مي افکند.
دلم ازغصه و غم پرشده است
يک سبد غنچه خورشيد بيار
سخن از عشق، سخن از مال دنيا نيست. سخن ازمعامله و کسب و در آمد و سود و زيان نيست. سخن از مال خود آدمي است. بذري است که درجان مي کاري تا در مزرعه وسيع زندگي ات برويد. عشق، غزل، نثر، رديف، قافيه، حرفهاي دل انگيز نيست. عمل است. سخن صادقانه است. هرچند وزن نداشته باشد. هرچند قافيه نداشته باشد. هرچند ملاک و معيار نداشته باشد. سخن صادقانه، رنگ و جنس و پوست و قوميت نمي شناسد. انسانيت مي شناسد.
از رنگها نترس
از نيرنگها پرهيز کن
به دروغ مي توان کسي را عاشق خود کرد، اما به دروغ نمي توان عمري با کسي زيست. دروغ آتش است. مرگ است. بوي بد لجن است. نفرت است. ويراني است. ستم است. ستمگري است. نامردي است. دشمني است. دورويي است.
سگهاي مرده را پاس بدار
انسانهاي دروغگو را نه
عاشق که شدي، دروغ نگو. دلت که گرفت، دروغ نگو. دستت که تنگ شد، دروغ نگو. داشتي، دروغ نگو. نداشتي دروغ نگو. خواستي، دروغ نگو. نخواستي، دروغ نگو. عاشق شدي نترس. بگو. بگو. بگو، صادقانه ترين حرفهايت را. بي ريا ترين آرزوهايت را. در قلبت، راستي بکار تا در چشمانت عشق بجوشد. به چشمان من نگاه کن. باراني است...!